همگی مشقاشونو بذارن رو میز...

و بنام او...

که "کلان"ترینست او...

و کلان تری...

همه با او...

...

یادش بخیر...

ایام مدرسه...

و در جمع کلاس اولی ها...

نوبت که رسید به سید ابوالفضل حسینی...

همون دانش آموزی که تو نوشتن دستش کند بود...

و علاقه ای نشون نمی داد به نوشتن...

با کمی استرس دفترشو گذاشت رو میزم...

و عقب تر ایستاد...

شروع کردم به تطبیق و کنترل تکالیفش با مطالب کتاب...

دو سه خط که جلوتر رفتم...

سید ابوالفضل...

با زبان شیرین کودکیش گفت...

" آقا اسساسه... موی دماغتون در اومده...! "

و این...

یعنی اینکه...

"من دو خط را جا انداخته ام تا زودتر تمام شود..."

...

و معلم آگاه...

می باید به چشمکی...

امضا کند و..

و نه آبروش در جمع...

...

و خندیدیم و رفتیم...

...

یادت به خیر و نیکی سید...

 

و هر کجا که هست...

خدایا...!

بسلامت دارش...

و در پناه...

و شاید وقتی دیگر...

و دیداری دوباره...

...

و همه...

از راست...

که موی دماغ...

/ 0 نظر / 22 بازدید