کمی آنسوتر...و بر بال خیال...

نمی دانم...

شاید...

اندران روزهای سرد کودکی...

که هشتش..

هشتاد...

همی رفت ما را...!

شاید آن جا...

اندر آن دیروز سخت...

آنجا...

که تنها دلخوشی کودک گهواره...

هم پدر بزرگ پیر قصه هاش بود درآغوش...

و آن زمان...

که نقلش...

بود بنجوای شبانه...

و مدام در گوش...

آری...

شاید آن روز...

یکی هم بکوی ما...

پر داده پرنده ای...

که خیال ست آن...

آری...

از آن (اذان)دوردست شان...

و کمی آن سو تر شاید...

که اینگونه...

دل ما هم(ماهم)...

بی تاب ترین ست اینجا...

مرّ این کودک مصری...

که به خون خود..!

غلطیده او امروز...

هم فرش خیابانی...

که محلّه...

 

نمی دانم...

شاید...

شاید...

 

شاید از ازهر یکی...

که او...

داند...

جملگی زمزمه ها...

 

و نه کوی ما اینجا...

که کوی او...

هم...

همه جا او...

 

(همهمه)...

/ 0 نظر / 13 بازدید