هممون به یامعین ش بدهکاریم...!

پس باز هم...

بدین نام زیباش...

و همین "یامعین"ش...

که مهجور مانده انگار...

 

و آغاز می کنیم امشبمان را...

و با تو همراه...

ای همراه همیشگیم...

که یکتایی اوراست...

هم...

بیاد...

این عزیز از دست رفته مان...

"شیخ العلما شهید شحاته..."

و به ذکر صلواتی...

 

و ادامه میدیم ...

یعنی...

همراه میشیم بقول اون یکی دوستمون...

با "کودک درون"...

ویکبار دگر...

تا ببینیم...

بر بال اندیشه...

به کجا خواهد... که برد ما را...! اندرین... شب شعبانی...

ع...!

ببخشید...

سلام...

 و بعد سلاممون...

بهش میگیم...

"خدایا...!

هر که مرا دید...تو را سجده کرد...

از تو چه دیدست...درین روی زرد...!"

 

و ازش بخواهیم جملگی...

و به یکصدا...

تا خودش کمکمون کنه...

بلکه هر چی زودتر...

ما بشریت ...

بلانسبت شما...

خودمو میگم...

ما "جاهلان کویش"...

بتوانیم...

حداقل...

خودمونو بشناسیم...

و بعد این خودشناسی مون...

پی ببریم انشاء الله...

و بازم به خواست خودش...

درک کنیم...

یس یس آندرستندینگ آندرستندینگ...

اوکی اوکی سیت دون پلیز...

مرسی...

مرسی مادمازل..

 

 

آری درک کنیم و بفهمیم...

که چه خدای مهربونی داریم...!

 

که اگر همین دو مورد رو بدونیم..

اونوقت...

همه چی حله...

فقط خدا خودش باید کمک مون کنه...

 ...

بگذریم...

 .

.

.

راستی همراهم...!

جگر خوارگی...!

آنهم چونان هنده...؟!!

 

مگر به جمعیت نسوان تو...

پاکان کم بودند...!

که سراغ هنده گرفتی تو...؟!

 

ای اف بر تو مرد...!!

اف بر تو...

اف بر تو...

که "نا مردی" تو...!

و نه مرد و...

و نه زن تو...

 

آری..

نامردی تو...

مرد نامردی تو...

بکلامم زین پس...

 

ننگت باد...

ننگت باد...

و تو ای مسلمان...

و تو ای خداشناس...

و تو ای یکتا پرست...

و تو ای خودشناس...

براستی...!

از چه رو اینگونه ساکت و آرام...؟!

امروز مرده خوارگی...

و فرداش...

که جای پاش استوار...

تو بدان...

و لا ریب...

که زنده خوارگی...

آغاز همی کند او بجهل...

هم...

بغروری...

که کاذب است این غرور...

و نه پاک...

این غرور او...

چونان...

غرور او...

که "بخرد"ست او...

آری...

"...والله هو العاقل"...

والله... هو المغرور...

.

 .

 .

یا بعنوان مثال...

این چه دموکراسی است که می گویند...!

و این...

چه حقوق بشریست که مدام در بوق و کرنا کرده اند...!

بقول خودشان فور اگزمپل...

شما ببینید...!

در همین کشور همسایه...

چرا راه دور برویم...

همین نزدیکی...

و در جمع همین دوستان ترک زبانمان...

همه را یکشبه و به آنی...!

"اراذل و اوباش"خواندند...!

یکی نیست بگوید...!

یکی نیست بپرسد حتی...!

و تحقیق کند...

که اینان از چه رو و چگونه یکشبه همه اراذل و اوباش شدند اینگونه...!

براستی ممکن ست آیا...؟!

 

نه عمو رجب...! نه...!

"اولدوروم بولدوروم" برنمی تابند دیگر...

امروز ملت ها...

نه...!

ماشین ها و یراق آلات نظامی...

در خیابان های شهر...

از دیرباز کاری پیش نبرده اند اینجا...

که نه شهر...

بل...

دهکده است اینجا...

آری...

دهکده...

دوستانت گفته اندش  به "خرد"...

و راست...

که دهکده...

و همان دوستانی...

که دوشیدند و...

می دوشندت باز...

 

/ 0 نظر / 17 بازدید