تجربه ی مرگ...

آری مرگ را...

مرگ را تجربه کرده بودو می گفت:

"همه در جمع...

و یکی بودیم و...

من اما...

خیره ترین...

و به خود...

که فتاده بودم...

"بود و نبود" بود آنجا...

ب زبان لال همی بودم و...

گوش هام...

شنوا اما...

و همی گفتند مردمانی...

بزبانی...

که"نانی داده... و به راهی انگار"...!

آری...

نانی داده به راهی انگار...

و گفتند و...

رفتند...

 

همینجوری تقدیم روح استیوجابز...

که نه تنها...(تن ها)

از آن(اذان) تو اینبار...

بل...

از ان همه...(اذان)...

که همهمه این همه...

.

و خوبان...

به همه تعلق دارند و همه...

به او...

.

.

.بگذریم...

هنده...؟!

براستی چرا...؟!!

مگر پاکان کم بودند...!

که ناپاکش گزیدی تو...!؟

 

و نه مسلمانی و...

نه مسلمانی دانی...

 

و نه "خود"شناسی و...

نه "خدا"ت...

شناسی تو...

 

تفو بر تو ای دنیا...!

چرا که چهره ی ظاهر فریبت...

بربعضی دام می شود اینجا...

و اینگونه...

.

.

.

دیگری گفت :

...

"بگو بر جهل...و نه بر دنیا...و نه بر دنیا..."

/ 0 نظر / 18 بازدید