حیدری ام حیدری...

خوشم زسنگ حوادث که استخوان مرا...

چنان شکست که فارغ زمومیایی کرد...

 

به هوش باش دلی را نخراشی به قهر...

به ناخنی که توانی گره گشایی کرد...

 

فغان که کاسه ی زرین بی نیازی را...

گرسنگی چشم ما...!

کاسه ی گدایی کرد...!

 

ای موذّن...!

حیّ علای تو چه شد...؟!

/ 0 نظر / 14 بازدید